تبليغاتX
ايستگاه پنج شنبه
...
قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود
و من چقدر ساده ام
که سال های سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام!

           

                                 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 11:26  توسط  فاطمه  | 

 

شریعتی :«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه  کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم ازخیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آبان 1387ساعت 9:4  توسط  فاطمه 

 

باران که ببارد چهره ها یکی پس از دیگری پدیدار می شوند.آیا کسی نام مرا در باران صدا خواهد زد؟

 

                         

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 18:56  توسط  فاطمه  | 

هی!میدونی صبح تا شب از مترو از شلوغی اتوبوس از مارک فلان لباس و کرم حرف می زنیم تا شاید پلی بسازیم برای ارتباط . اما مثل دو نوار کاست تو دو تا ضبط می چرخیم و حرف می زنیم بی توجه به دیگری.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 19:14  توسط  فاطمه  | 

تو آتشی نهفته با خود داری

پس نیازت به شمع نیست

ای میل سوزان پروانه ٬خود شعله ای فروزان شو

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 18:59  توسط  فاطمه 

پاییز با مهر آمد.

      

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387ساعت 12:35  توسط  فاطمه  | 

به سوی دنیای وحشی، (Into The Wild (2007

کارگردان:شان پن٬فیلمی بر اساس رمان سال 96 جان کراکاوئر به همین نام

ژانر:Adventure | Biography | Drama

جوایز:Nominated for 2 Oscars. Another 10 wins&32 nominations

بازیگران:Emile Hirsch, Marcia Gay Harden, William Hurt, Jena Malone, Brian H. Dierker

                               

Into The Wild” به زندگی کریستوفر مک‌کندلس، دانشجوی دانشگاه “اموری” که یک ورزشکار نیز هست می‌پردازد. کریستوفر پس از فارغ التحصیلی، تصمیم می‌گیرد تا همه‌ی 24 هزار دلار پس‌اندازش را به موسسه‌ی OXFAM (که یک نهاد خیریه‌ی بین‌المللی است) اهدا کند. او حتی کیف پولش را نیز از بین می‌برد و به سمت آلاسکا سفری را آغاز می‌کند تا در دنیای وحشی و دور از تمدن زندگی کند. او همراه خود تنها یک دوربین و یک اسلحه شکاری می‌برد. کریستوفر در طول سفر با آدم‌هایی مواجه می‌شود که قبل از برخورد با سختی‌ها و مشکلات طبیعت وحشی، مسیر زندگی او را تغییر می‌دهند…

                                                     

او در طبیعت به همه چیز می رسد از موانع و سختی ها عبور می کند.عشق را تجربه می کند.با آدم هایی می نشیند و بر می خیزد که به او زاده شدن از نو را می آموزند.سرانجام با رسیدن فصل سرما به مینی بوسی بر می خورد و به خیال آنکه می تواند از گزند سرما محفوظ بماند روزها رادر آن سپری می کند.او برای فرار از فراموشی و خاموشی با چاقو خاطراتش را در چوب می کند.و ما را به دنیای قبل و بعد از سفرش می برد.سرانجام سرما آرام آرام او را در بر می گیرد.

   پ.ن:این روزها در كانون فیلم و اندیشه جهاد دانشگاهی دانشگاه تهران  فیلم های خوبی نمایش  می دهند.با هم ببینیم!    

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1387ساعت 21:15  توسط  فاطمه 

 تا کجا رفته ام؟

تا کجا می روم؟

در کجا هستم؟

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 20:56  توسط  فاطمه  | 

 -1 روز مفقود: دیروز است که از دست رفته و دیگر باز نخواهد گشت .
-2
 روز مشهود :امروز است که باید آنرا غنیمت شمرد تا به رایگان از دست نرود.
 -3
روز مورود :فردا است که معلوم نیست عمر باقى باشد و آنرا درک کند.
 -4
روز موعود: آخرین روز زندگى دنیا است که همیشه باید جلو چشم ظاهر باشد.
5
- روز ممدود :آن روز بى پایان آخرت است که باید همواره براى آن روز کوشید، زیرا آن روز براى انسان یا بهشتى جاودان است و یا دوزخى همیشگى.

 

مختار الجوامع / ص 101

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 20:38  توسط  فاطمه  | 

چارلی چاپلین...

¤ این...نه داستان است ..نه افسانه است!...نه شعر است ...نه یک نثر شاعرانه است.

قطره اشکی است رمیده و توفانی که از دیدگان حسرتبار رنج به دامان پاره پاره ی شب گرسنگی ها غلطیده است.چارلی با زبان فارسی آشنا نیست.اما مسلما با زبان من آشناست چون زبان من زبان گرسنگان است زبان گرسنگان نه! ..زبان خود گرسنگی...و گرسنگی تنها به یک زبان حرف می زند حقیقت!

سلام چارلی انسان بزرگوار...سلام بر تو و اشک های خندان تو سلام بر تو و خنده های گریانت!

دامن تو چارلی دامن زندگی تو می دانم که لبریز است از سرشک آسیمه سر دربدران بگذار در بدری هم از بیکران یک درد بیکران همانطور ساده بغلطد به دامانت.

....

مگر چارلی این سرمایه داران دنیا نمی دانند که برخلاف پای انسان پای زمان را نمی شود و نمی توان زنجیر کرد؟...این ها که مرگ را به خاطر کشتن حقیقت اجیر کرده اند٫مگر نمی دانند که زندگی را برخلاف مرگ نمی توان اسیر کرد؟

...

باورکن چارلی !

سکوت در گیرودار این دوران دوران وحشت گستر ظلمت باری که در وحشت ظلمت بی پایانش جمجمه ی سر انسان ها صندوقچه ی زر حیوانات است.سکوت در چنین دورانی ...باور کن چارلی جنایت است...

بالاتر از آن ..بگذار این ددان زندگی خوار هرچه می کنند بکنند.به هردری میزنند بزنند...آنچه مسلم است هر داستانی هر چه قدر هم طولانی بالاخره پایانی دارد.در پس این شب وحشتناک :روز درخشانی در انتظار ماست که در درخشندگی زندگی پرورش نه اثری از خون یخ بسته ی جنگ هست نه نشانه ای از سنگرهای شکسته ی به خون آغشته...

روز درخشانی که در پهنه ی روح آفرینش زمان در خدمت انسان است .انسان در خدمت انسان...

پایان

خلاصه ای از نامه ی کارو به چاپلین.

نامه های سرگردان/نامه ای به چارلی چاپلین/نوشته ی کارو/تهران انتشارات مرجان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:18  توسط  فاطمه 

فرهاد نقش خویش به کوه کند ...

شیرین بهانه بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 18:16  توسط  فاطمه  | 

هر آن کو غافله غافل خوره تیر....!
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 12:23  توسط  فاطمه  | 

به کجا می برد این امید مارا؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 10:6  توسط  فاطمه  | 

بار خدای من!بتو زنهار برم .در این روز و روزهای بعد از یکشنبه ها٬از شرک و ناشایسته ها

و از دل تورا خوانم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 10:3  توسط  فاطمه 

انسان چگونه حسی است؟! من چگونه حسی هستم وقتی خودم را٬بارانی ام٬شال گردن و چمدانم را با خود حمل می کنم از جایی که نمی شناسمش به جایی که فقط یک احتمال است برای آسودن؟

من چگونه حسی هستم وقتی شاخه٬شاخه٬ شاخه است که من در هر شاخه اش اسیر و اسیر و اسیرم به جستجوی نیافتن و نبود آنچه در جستجویش هستم.

سلوک

محمود دولت آبادی

نشر چشمه/۱۳۸۲

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 17:46  توسط  فاطمه 

 

یک اسب شیهه می کشد و سرنوشت  ما تغییر می کند....

 

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم بهمن 1386ساعت 21:7  توسط  فاطمه  |