|
...
|

شریعتی :«کلاس پنجم که بودم پسر درشت هیکلی در ته کلاس ما می نشست که برای من مظهر تمام چیزهای چندش آور بود ،آن هم به سه دلیل ؛اول آنکه کچل بود، دوم اینکه سیگار می کشید و سوم - که از همه تهوع آور بود- اینکه در آن سن و سال، زن داشت. !... چند سالی گذشت یک روز که با همسرم ازخیابان می گذشتیم ،آن پسر قوی هیکل ته کلاس را دیدم در حالیکه خودم زن داشتم ،سیگار می کشیدم و کچل شده بودم.
باران که ببارد چهره ها یکی پس از دیگری پدیدار می شوند.آیا کسی نام مرا در باران صدا خواهد زد؟

پس نیازت به شمع نیست
ای میل سوزان پروانه ٬خود شعله ای فروزان شو

کارگردان:شان پن٬فیلمی بر اساس رمان سال 96 جان کراکاوئر به همین نام
ژانر:Adventure | Biography | Drama
جوایز:Nominated for 2 Oscars. Another 10 wins&32 nominations
بازیگران:Emile Hirsch, Marcia Gay Harden, William Hurt, Jena Malone, Brian H. Dierker

Into The Wild” به زندگی کریستوفر مککندلس، دانشجوی دانشگاه “اموری” که یک ورزشکار نیز هست میپردازد. کریستوفر پس از فارغ التحصیلی، تصمیم میگیرد تا همهی 24 هزار دلار پساندازش را به موسسهی OXFAM (که یک نهاد خیریهی بینالمللی است) اهدا کند. او حتی کیف پولش را نیز از بین میبرد و به سمت آلاسکا سفری را آغاز میکند تا در دنیای وحشی و دور از تمدن زندگی کند. او همراه خود تنها یک دوربین و یک اسلحه شکاری میبرد. کریستوفر در طول سفر با آدمهایی مواجه میشود که قبل از برخورد با سختیها و مشکلات طبیعت وحشی، مسیر زندگی او را تغییر میدهند…

او در طبیعت به همه چیز می رسد از موانع و سختی ها عبور می کند.عشق را تجربه می کند.با آدم هایی می نشیند و بر می خیزد که به او زاده شدن از نو را می آموزند.سرانجام با رسیدن فصل سرما به مینی بوسی بر می خورد و به خیال آنکه می تواند از گزند سرما محفوظ بماند روزها رادر آن سپری می کند.او برای فرار از فراموشی و خاموشی با چاقو خاطراتش را در چوب می کند.و ما را به دنیای قبل و بعد از سفرش می برد.سرانجام سرما آرام آرام او را در بر می گیرد.
پ.ن:این روزها در كانون فیلم و اندیشه جهاد دانشگاهی دانشگاه تهران فیلم های خوبی نمایش می دهند.با هم ببینیم!
تا کجا رفته ام؟
تا کجا می روم؟
در کجا هستم؟
-1 روز مفقود: دیروز است که از دست رفته و دیگر باز نخواهد گشت .
-2 روز مشهود :امروز است که باید آنرا غنیمت شمرد تا به رایگان از دست نرود.
-3 روز مورود :فردا است که معلوم نیست عمر باقى باشد و آنرا درک کند.
-4 روز موعود: آخرین روز زندگى دنیا است که همیشه باید جلو چشم ظاهر باشد.
5 - روز ممدود :آن روز بى پایان آخرت است که باید همواره براى آن روز کوشید، زیرا آن روز براى انسان یا بهشتى جاودان است و یا دوزخى همیشگى.
¤ این...نه داستان است ..نه افسانه است!...نه شعر است ...نه یک نثر شاعرانه است.
قطره اشکی است رمیده و توفانی که از دیدگان حسرتبار رنج به دامان پاره پاره ی شب گرسنگی ها غلطیده است.چارلی با زبان فارسی آشنا نیست.اما مسلما با زبان من آشناست چون زبان من زبان گرسنگان است زبان گرسنگان نه! ..زبان خود گرسنگی...و گرسنگی تنها به یک زبان حرف می زند حقیقت!
سلام چارلی انسان بزرگوار...سلام بر تو و اشک های خندان تو سلام بر تو و خنده های گریانت!
دامن تو چارلی دامن زندگی تو می دانم که لبریز است از سرشک آسیمه سر دربدران بگذار در بدری هم از بیکران یک درد بیکران همانطور ساده بغلطد به دامانت.
....
مگر چارلی این سرمایه داران دنیا نمی دانند که برخلاف پای انسان پای زمان را نمی شود و نمی توان زنجیر کرد؟...این ها که مرگ را به خاطر کشتن حقیقت اجیر کرده اند٫مگر نمی دانند که زندگی را برخلاف مرگ نمی توان اسیر کرد؟
...
باورکن چارلی !
سکوت در گیرودار این دوران دوران وحشت گستر ظلمت باری که در وحشت ظلمت بی پایانش جمجمه ی سر انسان ها صندوقچه ی زر حیوانات است.سکوت در چنین دورانی ...باور کن چارلی جنایت است...
بالاتر از آن ..بگذار این ددان زندگی خوار هرچه می کنند بکنند.به هردری میزنند بزنند...آنچه مسلم است هر داستانی هر چه قدر هم طولانی بالاخره پایانی دارد.در پس این شب وحشتناک :روز درخشانی در انتظار ماست که در درخشندگی زندگی پرورش نه اثری از خون یخ بسته ی جنگ هست نه نشانه ای از سنگرهای شکسته ی به خون آغشته...
روز درخشانی که در پهنه ی روح آفرینش زمان در خدمت انسان است .انسان در خدمت انسان...
پایان
خلاصه ای از نامه ی کارو به چاپلین.
نامه های سرگردان/نامه ای به چارلی چاپلین/نوشته ی کارو/تهران انتشارات مرجان
شیرین بهانه بود!
بار خدای من!بتو زنهار برم .در این روز و روزهای بعد از یکشنبه ها٬از شرک و ناشایسته ها
و از دل تورا خوانم.
انسان چگونه حسی است؟! من چگونه حسی هستم وقتی خودم را٬بارانی ام٬شال گردن و چمدانم را با خود حمل می کنم از جایی که نمی شناسمش به جایی که فقط یک احتمال است برای آسودن؟
من چگونه حسی هستم وقتی شاخه٬شاخه٬ شاخه است که من در هر شاخه اش اسیر و اسیر و اسیرم به جستجوی نیافتن و نبود آنچه در جستجویش هستم.
سلوک
محمود دولت آبادی
نشر چشمه/۱۳۸۲
یک اسب شیهه می کشد و سرنوشت ما تغییر می کند....