تبليغاتX
پنج شنبه

پنج شنبه

" روز پنجم "

ما نمی​خواهیم ننگ و نام را (هيچكدومشو)

- فكر كن برسي خونه و دستاتو دربياري و بندازي يه گوشه. بعد چشمتو. گوشتو. قلبتو. تكه تكه خودتو بندازي يه گوشه. همه تكه هات استراحت كنه تا صبح. سبك شي. همه جات از هم بازشه و مجبور نباشي خودتو سرهم نگه داري. قلبت غصه مغزتو نخوره. مغزت غصه قلبتو. سبك شي. سبك شي.

- يه بسته سيگار ميخوام و يه اتاق بدون تير و تخته. يه فرش بندازم وسطش. كفُ بپوشونم. يه گل بذارم كنار اتاق. دو تا بالش بندازم وسطش. هي فيلم ببينم. پشت هم فيلم ببينم. دو ساعت چهار ساعت چند ساعت فيلم بشم. تصور كنم. قد يكسالم فيلم ببينم. خيلي خوبه. يعني خيلي خوبه. لازم نيست يه بهارِ ديگه برسه، لازم نيست سيصد سالم بشه تا اينو بفهمم.                                                                                  لات شدي زهرا.

- هشت ساعت خواب ميخوام و يه توشه ي راه. تا فردا راه بيفتم و برم پي زندگي. هي برم. هرچي كه بشه، ببينم و رد شم. فردا راه بيفتم و از همه چيز بگذرم. نمونم جايي. ببينم و رد شم. 

- گر چه بدنامیست نزد عاقلان ولي من دارم ازت خارج ميشم، تن. فهميدي؟


+ نوشته شده در  یکشنبه 9 بهمن1390ساعت 19:45  توسط زهرا 

که آن کُند که تو کَردی زِِ ضعف همّت و رای

فکر کن دویست سال دیگه زنده بمونی. مرگ طبیعیت تو دویست و بیست و پنج سالگیت باشه یا حتی بیشتر. فرصت زندگیت ناگهان دو سه برابر شه. مثل اینکه شب امتحان بهت خبر بدن امتحان افتاده سه ترم بعد. خوبه؟ نمی دونم. دیگه دلتنگی معنی پیدا نمیکنه یا از دست دادن. لااقل به این زودیا. فکر کن وقتی بمیری همه بگن یعنی دویست سال بسّش نبود؟ یا رو سنگ قبرت بنویسن ولادت: 1365 - وفات: 1565.

- روزی 13 ساعت کار برای یه خونه سی متری. می ارزه به گمونم. یه خونه سی متری برای دویست سال بقیه زندگی. که براش پرده بخری و گلِ نرگس از میدون توحید. 13 ساعت کار کنی برای یه دسته گل نرگس که ده سال بعد ببری بذاری تو گلدون خودت، تو گلدون خونه ی خودت. 13 ساعت کار برای 30 متر خونه که 10 سال بعد تازه شاید بتونی بری توش برای 190 سال زندگی.

- حالا وقت هست البته. ولی باید جنبید.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 دی1390ساعت 23:1  توسط زهرا 

هي هي هي هي

 هي غزل بشوم

هي غزل بشوم

غزل شدنو دوس دارم

 نه قصيده نه مثنوي نه هيچي

فقط غزل

 آدم بايد غزل باشه تو زندگي

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 دی1390ساعت 0:35  توسط زهرا 

سوم راهِ مشروط

- دروغ. دو رو داره. دو راه. گاهی به درد میخوره. گاهی تو عذابت میندازه. دروغ قد و قواره داره. اندازه داره. بزرگ که میشی مدل دروغ گفتنتم باید بزرگ شه. باید باهوش دروغ بگی. باید دروغگوییت آبرومند بشه. صدمه نزنه بهت که این هنره.

دروغ هنریه که هوش میخواد. هزینه میدی بابتش. برنامه ریزیش میکنی. دروغ بازی خوبیه به شرطی که بازی بلد باشی. 

- سه تا آدمُ تصور کن که وارد راهی میشن که از قبل تعریف شده. بی اراده ان و کوچیک. توی مسیری قرار میگیرن و بزرگ میشن در راه. تا جایی که میتونن تعریف مسیر کنن. فکر کن یک جای راه مدادی بهشون میدن و اجازه ای که راه بکشن برای خودشون. دو تاشون راه جدا میکنن و یکی این وسط میمونه. راهی میکشه با چند شاخه. متصل به هر دو دیگری. که گاهی سراغی بگیره ازشون یا مراقبتی کنه از احوالشون.

وقتی که خسته بشه، وای از وقتی که خسته بشه. از دو تا مسیر جدای بی منفعت خودخواه. از این مسیر سوم بی هدف مسخره وابسته. وقتی که خسته بشی و دروغگویی آغاز کنی برای دو نفری که راهشون مشخصه.

- دروغ بازی خوبیه به شرطی که بازی بلد باشی. به شرطی که خسته نشی.


+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 دی1390ساعت 20:14  توسط زهرا