تبليغاتX
ايستگاه پنج شنبه
...

 -1 روز مفقود: دیروز است که از دست رفته و دیگر باز نخواهد گشت .
-2
 روز مشهود :امروز است که باید آنرا غنیمت شمرد تا به رایگان از دست نرود.
 -3
روز مورود :فردا است که معلوم نیست عمر باقى باشد و آنرا درک کند.
 -4
روز موعود: آخرین روز زندگى دنیا است که همیشه باید جلو چشم ظاهر باشد.
5
- روز ممدود :آن روز بى پایان آخرت است که باید همواره براى آن روز کوشید، زیرا آن روز براى انسان یا بهشتى جاودان است و یا دوزخى همیشگى.

 

مختار الجوامع / ص 101

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 20:38  توسط  فاطمه  | 

ای ساربان، ای کاروان، لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من، جان و دل مرا می بری
ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری
ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری
در بستن، پیمان ما، تنها گواه ما، شد خدا
تا این جهان برپا بود این عشق ما بماند بجا
ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری
ای ساربان کجا می روی، لیلای من چرا می بری
تمامی دینم به دنیای فانی
شراره عشقی که شد زندگانی
بیاد یاری، خوشا قطره اشکی
بسوز عشقی، خوشا زندگانی
همیشه خدایا محبت دلها
به دلها بباران بسان دل ما
که لیلی و مجنون فسانه شود
حکایت ما جاودانه شود
تو اکنون زعشفم گریزانی
غمم را زچشمم نمی خوانی
از این غم چه حالم نمی دانی
پس از تو نمونم برای خدا
تو مرگ دلم را ببین و برو
چو طوفان سختی زشاخه غم
گل هستی را بچین و برو
که هستم من آن تک درختی که در پای طوفان نشسته
همه شاخه های وجودش زخشم طبیعت شکسته
ای ساربان ای کاروان لیلای من کجا می بری
با بردن لیلای من جان و دل مرا می بری
ای ساربان کجا می روی لیلای من چرا می بری

محسن نامجو

لینک دانلود(برداشت از وبلاگ غوغای صدا)

نقد آلبوم ترنج محسن نامجو در خانه ی هنرمندان

حسین منزوی برای روز شنبه اش گفت:

شنبه

     از گنبد فرود می آید

و به چیدن شنبلیدی می رود

که از قلب جهان

                    روییده است

چه روزی است امروز!

من چی بگم از امروزم؟!!!!

 I dont have a name for my mood

 

                       

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 21:59  توسط  فاطمه 

  دست در دست کسی داری اگر، دانی، دست
چه سخن‌ها که بیان می‌کند از دوست به دوست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم خرداد 1387ساعت 21:16  توسط  فاطمه  | 

!-ظهر بهاری گرمی رو تجربه کردم...دوست داشتم روی تمام جدولا٬ آسفالتا و دیوارای این شهر تب کرده بنویسم باران...تا بلکه آسمون اردیبهشتی از خساست دست برداره و برای لحظه ای هر چند کوتاه رو سر و صورت قرمزم بباره! حالا هوا ابریه ....آخ اگه بارون بزنه !!!

۲-همه ی ما فراموش می کنیم اون چیزایی رو که دوست داریم و براش نفس می کشیم...فراموش می کنیم اگه باید حرف بزنیم ساکت ننشینیم...اگه باید پرواز کنیم بالهامونو آماده نگه داریم... یک حقیقت من یک فراموشکارم!....

۳-امروز دفترچه ی خاطرات قدیمیم رو ورق زدم٬ مجله هایی که یادگار دوران نوجوونیم بودن رو گذاشتم جلوم...حتی موسیقی ای رو گوش دادم که یادآور دوران مشتاقی من به این دنیا بودن... شیرین شدم تلخ شدم ...مثل این خاطره..

۸۳/۸/۱۰...حس یک مسافر با من است. در جاده ای نه چندان سرسبز ٬خودم و خودم تنها قدم برمی دارم با کوله باری خالی از یاد دیروز ...پاهایم اگرچه خسته اند اما مال خودم اند....روی همین پاها ایستاده ام ...به خورشید نگاه می کنم که با این که تنهاست می درخشد...حتی اگر ابرها نگذارند...من مسافرم با امید رسیدن  ....پرنده ی من پرواز کن فاتح افق خواهی بود!

مثل این نوشته : (مجله ی مورد علاقه ی من سروش نوجوان بود...حتی با نام های مستعار شعر برایش می فرستادم!!!!!)

هوا گرم است. چراغ ها ٬ مدام قرمز می شوند. سرم را می چسبانم به شیشه باد توی صورتم پخش می شود.ماشین ها خسته اند.آدم ها گرمشان است و من هر وقت چراغ ها قرمز می شوند دلم فرو می ریزد.طبق یک قرار ننوشته با هر چراغ قرمز کنار خودم توقف می کنم. انگار می خواهم دنبال چیزی بگردم ...شاید دنبال خودم که همیشه توی چهارراه ها سرگردانم!

نعیمه دوستدار/سروش نو ج و ا ن/سال پانزدهم/شهریور ۱۳۸۱

مثل این شعر با صدای محمد نوری:

شب پریشان می خرامد

        در خموشی های ساحل

    می تپد در سینه ام دل

                   تو می ایی....

مثل خطوط این کتاب:(کتاب های دوست داشتنی زیاد بودن اما این  یک مجموعه بود از مهر و خشونت)

هفته یک سه شنبه دارد

سال پنجاه سه شنبه

جنگ سه شنبه های بسیاری دارد

اندوه عیسی/مجموعه داستان/ولفگانگ برشت/ترجمه ی سیامک گلشیری/چ اول/بهار ۷۷

مثل این فیلم:

روشنایی های شهر

ساخته ی چارلی چاپلین/1931

 با این کتاب ها حرف ها ...برگشتم به روزایی که تازه جوونه زده بودم و می خواستم خاص و متفاوت زندگی کنم...به رویاهام که دوست داشتم نویسنده و عکاس بشم! و...

۴-به وسعت واژه ی تغییر فکر می کنم! مثل یه کرم ابریشم نشستم تو پیله ام و دنیای بیرون رو تصویر می کنم.به پرواز فکر می کنم و رهایی... اما با دلم چه کنم؟ دلبسته ام...دلبسته ام به دوستانم... پس با مهر بدان ها پرواز خواهم کرد....

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:10  توسط  فاطمه  | 

 

صدای زنگ در آمد

  باز کردم صبح بود!

 

صبح است ساقيا قدحي پر شراب كن
دور فلك درنگ ندارد شتاب كن

زان پيشتر كه عالم فاني شود خراب
مارا ز جام باده گلگون خراب كن

خورشيد مي ز مشرق ساغر طلوع كرد
گر برگ عيش مي طلبي ترك خواب كن

روزي كه چرخ از گل ما كوزه ها كنند
زنهار كاسه سر ما پر شراب كن

كار صواب باده پرستي است حافظا
برخيز و عزم جزم كار صواب كن

دانــــــــــــلود حجم ۷۷۱ كيلو

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:51  توسط  فاطمه 

 

اگر دستم رسد روزي كه انصاف از تو بستانم
قضاي عهد ماضي را شبي دستي برافشانم
چنانت دوست ميدارم كه گر روزي فراق افتد
تو صبر از من تواني كرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صدبار ميگويد كه چشم از فتنه برهم نه
دگر ره ديده مي‏افتد بر آن بالاي فتانم
ترا در بوستان بايد كه پيش سرو بنشيني
وگرنه باغبان گويد كه ديگر سرو ننشانم
رفيقانم سفر كردند هر ياري به اقصائي
خلاف من كه بگرفتست دامن در مغيلانم
بدريائي در افتادم كه پايانش نمي‏بينم
كسي را پنجه افكندم كه درمانش نميدانم
فراقم سخت مي‏آيد وليكن صبر مي‏بايد
كه گر بگريزم از سختي، ‌رفيق سست پيمانم
مپرسم دوش چون بودي بتاريكي و تنهائي؟
شب هجرم چه ميپرسي كه روز وصل حيرانم؟
شبان آهسته مي‌نالم، مگر دردم نهان ماند
بگوش هركه در عالم، رسيد آواز پنهانم
دمي بادوست در خلوت به از صد سال در عشرت
من آزادي نميخواهم كه با يوسف بزندانم
من آن مرغ سخندانم كه در خاكم رود صورت
هنوز آواز مي‏آيد بمعني، از گلستانم 

 توضيحات دکتر محمود خوشنام در مورد اثری ارکستری از فرهاد‌فخرالديني‌ در چهارگاه بر روی غزل سعدی با صدای شجريان.
از اينجا[ra.] دانلود کنيد.

ویدئوی چنان دوستت دارم با صدای محسن نامجو

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:39  توسط  فاطمه  | 

                  

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:34  توسط  فاطمه 

چارلی چاپلین...

¤ این...نه داستان است ..نه افسانه است!...نه شعر است ...نه یک نثر شاعرانه است.

قطره اشکی است رمیده و توفانی که از دیدگان حسرتبار رنج به دامان پاره پاره ی شب گرسنگی ها غلطیده است.چارلی با زبان فارسی آشنا نیست.اما مسلما با زبان من آشناست چون زبان من زبان گرسنگان است زبان گرسنگان نه! ..زبان خود گرسنگی...و گرسنگی تنها به یک زبان حرف می زند حقیقت!

سلام چارلی انسان بزرگوار...سلام بر تو و اشک های خندان تو سلام بر تو و خنده های گریانت!

دامن تو چارلی دامن زندگی تو می دانم که لبریز است از سرشک آسیمه سر دربدران بگذار در بدری هم از بیکران یک درد بیکران همانطور ساده بغلطد به دامانت.

....

مگر چارلی این سرمایه داران دنیا نمی دانند که برخلاف پای انسان پای زمان را نمی شود و نمی توان زنجیر کرد؟...این ها که مرگ را به خاطر کشتن حقیقت اجیر کرده اند٫مگر نمی دانند که زندگی را برخلاف مرگ نمی توان اسیر کرد؟

...

باورکن چارلی !

سکوت در گیرودار این دوران دوران وحشت گستر ظلمت باری که در وحشت ظلمت بی پایانش جمجمه ی سر انسان ها صندوقچه ی زر حیوانات است.سکوت در چنین دورانی ...باور کن چارلی جنایت است...

بالاتر از آن ..بگذار این ددان زندگی خوار هرچه می کنند بکنند.به هردری میزنند بزنند...آنچه مسلم است هر داستانی هر چه قدر هم طولانی بالاخره پایانی دارد.در پس این شب وحشتناک :روز درخشانی در انتظار ماست که در درخشندگی زندگی پرورش نه اثری از خون یخ بسته ی جنگ هست نه نشانه ای از سنگرهای شکسته ی به خون آغشته...

روز درخشانی که در پهنه ی روح آفرینش زمان در خدمت انسان است .انسان در خدمت انسان...

پایان

خلاصه ای از نامه ی کارو به چاپلین.

نامه های سرگردان/نامه ای به چارلی چاپلین/نوشته ی کارو/تهران انتشارات مرجان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 12:18  توسط  فاطمه 

تا بــــهـــار دلــــنشين آمـــــده ســـــوي چـــمن
اي بــــهـار آرزو بــــــــر ســـــرم ســــــايه فکــــن
چون نســــيم نو بــــهار بر آشــــــيانم کـــن گذر
تا کـــــه گلـــــباران شــــود کلـــبه ويـــــــران من
                         * * *
تا بـــهـــــار زنــــــدگــــي آمــــــــد بيـــا آرام جان
تا نسيم از ســــوي گل آمـــد بيـــا دامـن کشان
چون ســپندم بر ســــر آتشنشان بنشين دمي
چون سرشکم در کنار بنشين نشان سوز نهان
                         * * *
تا بــــهـــار دلــــنشين آمـــــده ســـــوي چـــمن
اي بــــهـار آرزو بــــــــر ســـــرم ســــــايه فکــــن
چون نســــيم نو بــــهار بر آشــــــيانم کـــن گذر
تا کـــــه گلـــــباران شــــود کلـــبه ويـــــــران من
                         * * *
بازا ببـين در حـــيرتـــم بشکــن ســکوت خلوتم
چون لاله تنها ببين بر چــــــــهره داغ حــســرتم
اي روي تــــو آيـــينه ام عشــــقت غم ديرينه ام
بازا چــــو گل در اين بهار سـر را بنه بر سينه ام

                        * * *

  <><><><><><><><><><><>
  <>   آهنگساز : روح الله خالقی   <>
  <>   خواننده : غلامحسین بنان   <>
  <>   شاعر : بيژن ترقي              <>
  <><><><><><><><><><><>

این تصنیف را از اینجا دانلود کنید ("15:"06)(489کیلوبایت)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 20:11  توسط  فاطمه  | 

باد ما را خواهد برد   (   موسیقی فیلم- پیمان یزدانیان)

 باد مارا خواهد برد   ( دکلمه ی نیکی کریمی-شعر فروغ)

پ.ن۱: دانلود کنید...

پ.ن۲:فیلم: باد ما را خواهد برد/ عباس کیارستمی

 

با باد برویم!

 ب ا ا اد  ... باااا باد برویم بر باااد

هررر چه بااادااا باااد...

برویم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 23:19  توسط  فاطمه 

فرهاد نقش خویش به کوه کند ...

شیرین بهانه بود!

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 18:16  توسط  فاطمه  | 

دلم می خواد حاج کاظم(پرویز پرستویی) آژانس شیشه ای به من بگه فاطمه! فاطمه! منم مثل خلعت(رضا کیانیان) یه مشت پر عقاب بگم....من!..من! دوست دارم بمیرم.
+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 10:25  توسط  فاطمه  | 

دنیای نو٬دنیای اسیر در عقربه ی ساعت ها.دنیای شهرنشینی و زندگی دور از طبیعت٬دور از آسودگی . صبح.عصر فناوری٬عصر ابزارهای نو٬عصر رفاه بیشتر و رنج بیشتر.زمان گیج شدن میان علایم ٬خطوط٬چراغ ها.زمان راه گم کردن و به خانه نرسیدن.زمان پرسه های بیهوده و پرسش های بی جواب.عصر رسانه ٬ عصر ارتباط و تجربه ی تلخ تنهایی.

زمان نادیده ماندن٬ناگفته گذشتن٬کوتاه گفتن٬ زمان بی حوصلگی ٬درخود خلاصه شدن ٬به جزء بسنده کردن و از کل غافل ماندن.

شتابان می گذرد انسان از راه های دور و نزدیک.عبوری به سرعت باد....بی درنگ! بی تامل و مکث حتی برای رد و بدل کردن یک نگاه٬یک لبخند!

انســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان

تا ............ چشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم باز می کند.

بهــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار می گذرد.

مثل تمام فصول.....

مثل تمام عمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــر................!

¤ مستند۴ /فروردین ۸۶/نویسنده؟

+ نوشته شده در  شنبه چهارم اسفند 1386ساعت 10:21  توسط  فاطمه 

هر آن کو غافله غافل خوره تیر....!
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 12:23  توسط  فاطمه  | 

انسان تنها نشسته بود با غم و اندوهی فراوان .همه ی حیوانات دور او جمع شدند و گفتند ما دوست نداریم تو را غمگین ببینیم هر آرزویی داری بگو تا برآورده کنیم.انسان گفت به من قدرت بینایی عمیق بدهید.کرکس گفت بینایی من مال تو.انسان گفت می خواهم نیرومند باشم پلنگ گفت مانند من نیرومند خواهی شد.انسان گفت می خواهم اسرار زمین را بدانم.مار گفت نشانت خواهم داد.سپس همه ی حیوانات رفتند و وقتی انسان تمام این هدایا را گرفت رفت.آنگاه جغد به بقیه ی حیوانات گفت انسان دیگر خیلی چیزها را می داند و قادر است کارهای زیادی بکند.گوزن گفت انسان به آنچه می خواست رسید.آیا دیگر غمگین نخواهد بود؟جغد گفت نه! حفره ای در درون انسان دیدم اشتیاق و حرصی شگرف که کسی را یارای پر کردن آن نیست.همان چیزی که اورا غمگین خواهد ساخت.حرص او بیشتر و بیشتر خواهد شد تا روزی که دنیا خواهد گفت من دیگر چیزی ندارم که به تو ببخشم.
همه چیز تمام شده است...همه چیز تمام شده است.

آخرالزمان

Apocalypto -(آمریکا 2006)
کارگردان : مل گیبسون
نویسندگان : مل گیبسون و فرهاد صفی نیا

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 12:20  توسط  فاطمه 

  رد خون یه رد خونه روی ایوون توی باغچه
غلاف خالی خنجر پای گلدون روی طاقچه
طرح زخم یه قناری توی کابوسی که مرده
حتی تیری که شکسته تو پر سیاه زاغچه
طرح زخم یه قناری توی کابوسی که مرده
حتی تیری که شکسته تو پر سیاه زاغچه
رد خون یه رد خونه روی ایوون توی باغچه
غلاف خالی خنجر پای گلدون روی طاقچه

میشه این حرفها رو خوندن خوندن و آتیش سوزوندن
همیشه مساله اینه بی تو موندن یا نموندن
این همه عور و ادا هست تو تنک مثل عروسک
وقتی مهمونه جنونه میشه عقل رو سر دووندن

شعر:علی معلم

خواننده:علیرضا افتخاری

لینک دانلود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 0:9  توسط  فاطمه 

 این پست بنا به دلایلی پاک شد.

پاسخم این است رفیق

نه!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 20:25  توسط  فاطمه 

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود

احتمال گریستن ما بسیار است ...ترسم بیهوده نیست!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 18:2  توسط  فاطمه  | 

گر من به زبان آدميان و فرشتگان سخن گويم، ولی عشق نداشته باشم، همچون سنجی پُرطنين و چون طبلی توخالی ام * و اگر پيامبرانه سخن گفتن توانم و از همه اسرار آگاه باشم و از دانش های گوناگون شناخت داشته باشم، و اگر چنان نيروی ايمانی داشته باشم که با آن کوه را جا به جا توانم کرد، ولی عشق نداشته باشم، هيچم * و اگر تمام دار و ندارم را ببخشم و تن خود بر آتش افکنم، ولی عشق نداشته باشم، مرا چه سود * عشق شکيباست، عشق مهربان است، برانگيخته نمی شود، لاف نمی زند و فخر نمی فروشد، گستاخی نمی کند و خودخواه نيست، خشمگين نمی شود و کينه ی کس به دل نمی گيرد. از بی عدالتی خشنود نمی شود، ولی با راستی و حقيقت شادی می کند. عشق هرگز پايان نمی گيرد، آنگاه که سخنان پيامبرانه به انتها می رسند، زبان ها خاموشی می گيرند و دانش ها به سر می آيند؛ چرا که دانش ما جزء است و سخنان پيامبرانه ی ما جزء، و چون امر کل درآيد اينها تمام از ميان برخيزند. (کتاب عهد جديد. نامه ی اول پولس، بخش 13)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 17:52  توسط  فاطمه 

دلی که در خزان ٬زیر برگریز خاطرات جان داده است چگونه بیدار خواهی کرد؟

چگونه؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 8:59  توسط  فاطمه  |